|
نمایشنامه آنتینقره نوشته و کار وحید درویشی جهت شرکت در جشنواره تئاتر فجر در حال تمرین می باشد. در این نمایش مرجان موسی نژاد و ... بازی دارند و موسیقی این نمایش کاری از رضا کرمی می باشد .تکه ای از نمایشنامه را در پایین می خوانید . نمایشنامه مجلسِ آنتِینُقره نوشته : وحید درویشی برداشتی آزاد از نمایشنامه آنتیگونه اثر سُوفُکل تکه آخر؛ چند دقیقه سکوت برای زندگان و مردگان بی کفن و دفن . ( آقابالا در حالی که نعش پسرش موسی را بر دوش دارد می آید ) آقابالا : ای گناهای دلِ ناپاکِ من ، با چشم شرمسار نگاه کنین و ببینید پدر و پسری رو که در آغوش همند ! ؟آره من قاتل پسرم هستم.آه،چه گناه نابخشیدنی ! آهای روان پسرک جوانمرگ ناکامم،خون تو رو جنون پدرت که من باشم روی زمین ریخت .وای به من که خودم خیلی خوب می دونم که خشم خدا به خاطر اعمال پلیدم به من وخانوادم و مردم بی گناه دیلمان نازل شده .من نتونستم توی آزمایش الهی خدا سربلند بیرون بیام .من با دست های خودم شادی و روشنی و دادگری و مهر رو از زندگیم و مردم دورکردم. تف به من ناپاک که سزام مرگِ .آهای مردم هر کجا هستین زود بیان که من شایسته سنگسارم . ( نور علی شتابان و بر سینه رنان تو گوئی نوای رو ضه سر داده مدود داخل .) نورعلی : خان،انگار بدبختی تو تمومی نداره و هر روز و تا ابد باید انتظار مصیبت و بکشی تا که کی از راه برسه تو رو تو خودش ببلعه ! آقابالا : دیگه چی قیامتی به پا شده از این بدتر که پیش اومده ؟! هان ، مگه من از این بخت شومی که دارم توش غرق میشم فجیح تر هم ممکنه اتفاق بیافته ؟! نکنه محشر صغری شده .... (سکوت) نورعلی : همسرتون .همراه همیشگیتون ، روشنک بانو مرده . اون زن آرزوی مرگ کرد و در دم با دیدن پیکر بی جان تک دانه سروش پسرش موسیِ گل بدن که همه عشق و جوانی و شور زندگیش بود شبانه زیر لکه نور ماه با قمه ای سینه اش رو شکافت و خود کشی کرد . آقابالا : ای خدا، تو داری از من تقاص گناهام و می گیری .پس چرا جان خودم و نمی گیری و راحتم نمی کنی ؟! تو پیک شوم بختی من هستی نورعلی که انگار خدا می فرستتت تا خبرهای شوم رو به من برسونی و عذابم بدی .خدا نمی خواد که من راحت و آرام و قرار بگیرم واسه همین هر لحظه داره من و توی اعمالی که خودم باعثشون شدم فرو می بره .من دیگه یه آدم زنده نیستم.چرا دوباره باید بمیرم در حالی امروز سه بار مردم ! (سکوت) ببینم تو چیزی انگاری گفتی ؟هان ؟! درست شنیدم ؟!دوست من، تو گفتی که همسرم روشنک مرده ؟! وای مصیبت پشت مصیبت داره برمن افزوده می شه . وای به من که حرف های شقی شیخ رو دروغ فرض کردم و هر روز به مردم دیلمان ظلم کردم و زور گفتم وکشتار و ترس و در مردم رواج دادم . خدا به من ایمان بده ... ( دِر خانه باز می شود و زنان نوحه سرداده که نعش روشنک بانو را بر دوش دارند، وارد می شوند) آقابالا : آدمی نمی تونه با پیشونی نوشتش بجنگه.تقدیر هر کاری که می خواست، با من کرد.همه نگاه کنید که چقدر خار و خفیف و ذلیل شدم ؛ جنازه پسرم رو دست هام ِ و نعش زنم جلوی چشمام ! وای از پسر پپر شده ام و وای از زنم که نتوانست بدون بچه اش به خدا بپیونده . نورعلی : تو تازه از خواب خانی بیدار شدی بیچاره .بیدار شو که امشب شب پایان تو هست ! روشنک بانو قبل مرگ اول برای موسی ناکام اشک ریخت و فاتحه خوند و بعد برای نقره عروس کفن پوشش دعا کرد نماز میت بجا آورد و در آخر هم تو رو پسرکش خطاب کرد و نفرینت کرد که تا ابد تنها بمونی در پستی و لجن و عفونت روح و جانت .و بعد اون قمه نامرد رو در قلبش فرو کرد و به سوی پسرش موسی و عروسش نقره بال گشود و پرواز کرد درست مث فرشته ها . آقابالا : الان که از ترس و نکبت دیوانه بشم. هیچ کسی پیدا نمی شه که یه داس به من بزنه و راحتم کنه ؟بدبختی و پستی و مرگ از همه طرف به من هجوم آورده اند و من دارم تو باتلاق و جنونی که خودم درستش کردم دست و پا می زنم .من گناهکارم مردم .گناه مال من . در خونم . من پدر گناهم .من اعتراف می کنم که قاتل عزیزانم من آقابالا هستم . من خان نیستم ،قاتل هستم . مردم بیاین و من و ببرین . من و از پیش این کشته ها از پیش این مردم دیلمان که روزگارشون و تباه کردم و مرگ و در وجودشون پروروندم ببرین.من دیگه هیچی نیستم. من مرگم .نه،بذارین خودم گورم رو بردارم گم شم .شاید مرگ به همین زودی به سراغم نیاد . من مرگ خودم رو از خدا می خوام من مرگم رو از خدا می خرم ، چون می دونم که خدا اینقدر زنده نگه ام می داره تا چنگ و دندونهام ذره ذره تمام رگ و پی و گوشتم رو بجوم ، چون من کفتار و لاشخوری بودم در پوست انسان . من و ببرین که دیوانه ای بیش نیستم . ( آقابالا لباسهایش را دریده و همچون حیوان درنده هاری کف کرده و کور به سوی نامعلوم شاید تا سرای نیستی می دود ! ) نورعلی : زندگی یه آدم با یه اتفاق شروع میشه و بعد از تولد باید هر لحظه منتظر مرگ بود .شاید واسه خاطر همینه که خیلی ها دوست نداشتن که به دنیا می اومدن تا مجبور بشن یه روزی بمیرن ! البت با جان و خرد می شه از شادی و شور و شیرینی زندگی لذت برد .خداوند درسته که بخشنده است اما هیچ زمان ناشکری بندگانش و قبول نمی کنه و گناهان و معصیت مردم رو با عذابی سخت و وحشت وار پاسخ داده در طول تاریخ ، از زمان آدم ابوالبشر تا همین الان تا آیند ، تا پایان جهان ؛ این کار خدا واسه اینکه انسان رو زیبا و با عشق و آزادی و مهر آفریده ... هنوز به یاد دارم وقتی آنتینقره در خواب آهسته مرگ قدم بر می داشت،ناگهان رو به زادگاهش دیلمان کرد وگفت؛ (نورعلی در تاریکی ناپدید می شود .تو گوئی هرگز نبوده است. اندکی بعد جایی شاید میان زمین و آسمان زیر روزنه لکه ای لاجوردی رنگ ،که پرهای فرشتگان چون برف باریدن گرفته اند نقره پدیدار می شود و پیش می آید ) نقره : تا حالا رقصیدن مادیون ها رو دیدین، روی خاک ؟ من دیدم . نگاه کنین، دهنم از خاک پره . چشم هام از خاک پره . روی دست هام هیچی نیست جز خاک . لابلای لباس هام ، توی کفش هام،همه جا فقط همین خاک.ِحالا من هر جا رو که نگاه می کنم ،فقط خاک می بینم.چون مُردم و زیرِخاکم. من به این خاک محبت دادم .برادرم رو توش دفن کردم . من امروز توی همه عمرم کاری می کنم که دوستش دارم.من هیچ وقت مادر نبودم ، اما یه زن هستم .من امروز، خودم رو کنار برادرم خاک می کنم. توی همین خاکِ همیشه بخشنده که روش به دنیا می آیم،روش زندگی می کنیم. و باز همین خاکِ که یه جایی توی دلِ خودش برای ما داره تا قیامت . من با این خاک نفس می کشم. باهاش حرف می زنم.عاشقش می شم . شاید این زمین دیلمان از همین تکه زمینی که من توش می خوابم سرزمین محبت ها بشه . شاید این زمینی که من خاکش و با دست هام کندم ، تا برادرم رو توش بکارم،بخشش رو یاد بگیره. من دارم خودم رو به این خاک می بخشم. من همه مادرهای این سرزمین و به این خاک می بخشم. من همه پدرهای این سرزمین رو به این خاک می بخشم. من همیشه مثه یه مادیون روی این خاک رقصیدم . بذارین این خاک ؛ پدر ما باشه ، مادر ما باشه ،شوهر ما باشه ، خواهر ما باشه ،برادر ما باشه و حتی این خاکِ پاک بچه امون باشه .می خوام گریه کنم. می خوام همه اشک هایی رو که دارم بریزم. فقط با گریه و این اشک هاست که حسرت ها از دل یه زن شسته می شه وپایین می ریزه . و من حالا روی همین خاک قدم بر می دارم در خواب آهسته مرگ. آه ، دیلمان، من همیشه دلم می خواست که مثه یه گیله زن بمیرم . ( ناگهان سیاهی همه چیز را در خود فرو می بلعد. ) تمام / مرداد 88 + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 2:7 توسط وحید درویشی |
خم می شوم و ماه را می بوسم (مجلس اعترافات) ( نمایش نامه) نوشته ی : محمد چرم شیر مرد – این دفعه که ستاره ها از آسمون بی اُفتن بَرشون نمی دارم . می ذارم همون جایی که اُفتادن بمونن . می ذارم له و لورده شن زیردست و پای آدم ها . می ذارم خالی بمونه آسمون از هرچی ستاره ست . این آسمون گُه رو چه به این ستاره ها . این ستاره های ریقماسی رو چه به موندن میون این آسمون . این آسمون هر چی سیاه تر ، بهتر . این ستاره ها هر چی اَنی مَنی تر ، بهتر . زیر پای شما یه ستاره اُفتادن . اون بغل . می گم یعنی لگدش نکُنین اگه حواست تون نیست . بدجوری صدا می کُنن این ستاره ها زیر پا . دلِ آدم رو ریش می کُنن . مثه رفتن سنگ ریزه زیر دندون می مونه . اگه می خواین بگین به تخم م ، بگین ، چون از حالا به بعد من م همه چی به تخم اَمه یه وقت دیگه بود دولا می شدم بَرش می داشتم اما حالا می گم بی خیال ش . دیگه نگاه شون م نمی کُنم . چشم هام رو می بَندم ، هم به آسمون ، بالای سَرَم ، به ستاره های زیر پاهام . بذار هردوشون بی این که من نگاه شون کُنم ، همین جور باقی باشن . یکی شون هر چه قدر می خواد تاریک . یکی شون هرچه قدر می خواد خُرد و خراب . دیگه نمی خوام . می خوام یه بی خیال ش بگم و دِ بدو که رفتی . کونِ لقِ آسمون . برای همینه که می گم اگه ستاره ها این دفعه از آسمون بی اُفتن ، من یکی بَرشون نمی دارم . بذار حالا یه خَر دیگه تو خیال این حرف ها باشه . اگه غیر من خَر دیگه ای پیدا بشه . باز شما داری لگد می کُنی اون ستاره رو . اون جا . برا خاطر ستارهه نمی گم ها . کونِ لقِ اون ستاره . می گم یعنی حواس ت باشه به زیر پات . حالا این ستاره ست و بی خیالی . چیز درست و حسابی باشه که ناجور می شه . شما بگو من خَر بودم که هر ستاره که می اُفتاد بَرش می داشتم دوباره می ذاشتم ش توی آسمون . می گفتن : تو عاشق ستاره هایی . بودم . بدجوری ام بودم . دیگه نیستم . حالا من م می خوام یکی باشم مثه دیگرون . مَنگ و مَلنگ وچُس خیال . آویزان تو کار خودم و بَس . مگه دیگرون که این جورین چه شونه ؟ چی کم دارن؟ مگه وقتی دیگرون همه چی به تُخم شونه کسی اَزَشون می پُرسه چرا ؟ اصلاً حالی شون می شه اُفتادن این ستاره ها و این تاریکی آسمون ؟ نیست . دیدم که نیست . ستاره ها و آسمون که هیچ ، هیچی حالی شون نیست . کو رو کر و خنگ . ستاره ها تِلِپ تِلِپ – مثه پِشگل – می اُفتن پایین و انگار نه انگار . یکی بر نمی گرده بگه این چی بود اُفتاد ؟ اصلاً چرا اُفتاد ؟ یه قُل دوقُل می زنن با تُخم هاشون و بی خیال . اون وقت این میون یه خَری مثه من ، یه چشم ش به آسمونه ، یه چشم ش به زیر پاش که مثلاً چه خبره . چه خبره ؟ هیچی . اَلکی خوش که مثلاً یه جاکِشی ، یه روزی توی زندگی ش ، برگرده سرش رو بگیره سمت آسمون بگه : به به چه ستاره هایی ، چه آسمونی . کونِ لقِ یه جاکِش و اون آسمون و اون ستاره هاش . من دیگه تو کار جمع کردن این گند و کثافت ها نیستم. جمع شون کُنم که چی بشه ؟ گه لوله ها رو هنوز نذاشته تو آسمون ، دوباره زرتی ریختن زمین . فقط بوری ش برای من یکی می مونه و همین . یه دولا و راست شدن بی خود و بی جهت . فقط ضایع بودی ، ضایع تر شدی . گفتم که آخر لگدش می کُنی . بدجوری م لگدش کردی . هیچی اَزَش نموند بی چاره . من خیلی چیزهارو تو زندگی م نا کار کردم . بیشتر زن ها رو . اما ستاره ها رو هیچ وقت نا کار نکردم . تا حالا نکردم . اما شاید یه روز این کارم کردم . این م بگم ، ستاره ها خیلی با زن ها توفیر دارن . ستاره ها مال آسمونن . زن ها از رو زمین هیچ جا نمیرن . اون ها رو می شه راحت له کرد . ستاره ها اما سخت اَن . برا من که این جوریه . شما که ستاره ها رو این جوری له می کُنی ، زن ها برات عین آب خوردنن . خوش م میاد از شما ، راحت می تونی همه چی رو له کُنی زن – واساد و هی خودش رو مالید به من . اول فقط نیگاش کردم . گفتم شاید از روبره . نرفت. همین جور یه بند خودش رو مالید به من . گفتم بزنم تو سرش . نزدم . دیدم قیافه ش یه جوریه . زیادی پاچه ورمالیده اس . ترسیدم سروصدا کُنه بی خود و بی جهت . از سروصداش نمی ترسیدم . حوصله ی دهن به دهن گذوشتن نداشتم . رفتم جلوتر . پُشت م اومد. باز خودش رو چسبوند به من . حالی می کرد بی پدرو مادر . گفتم یه چیزی بهش بگم برینم تو حالش . گفتم : هوی . گفت : جون . گفتم : بد نگذره . گفت : نمی گذره . کنه بود . وِل نمی کرد . گفتم : به گُه خوردن انداختم ت چی ؟ می دونستم آخرش می اُفته . گفت : تو بِدِه ، کوفت بِدِه . گفتم: بی چاره ای . به خودم گفتم . می خواستم بگم کوفت پیش اینی که من بهت می دم هِل و گُلابه بی چاره . بی چاره بود . خیلی بی چاره بود خاک بر سر. هم خورده بود ، هم هول . بند تونبون ش شُل نبود همون تو راه خاک تو سری ش رو کرده بود نکبت . هول بود . هول تر از همه دیگرونی که دیده بودم . یه دفعه دل م براش سوخت . این کاره نبود . گفتم داری بَد می کُنی . به خودم گفتم ول ش کُن بره بدبخت رو . این م به خودم گفتم . اما دیدم روش خیلی زیاده . گفتم به من چه ؟ من خراب ، عالم خراب . گفتم : خیلی اُلاغی . به خودش گفتم . نمی دونم اصلاً شنید یا نه . نشنید به گمون م . گفتم بهتر . گفتم حالا این یکی صحیح و سالم بمیره چی از دنیا کم می شه ، چی به دنیا اضافه می شه ؟ وقتی من یکی ناکام شدم رفته ، دیگرون تن سالم به گور ببرن که چی بشه ؟ من که خراب م ، بذار دنیا خراب تر از من باشه . راست ش اون موقع که تازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده ، از این خیال ها نمی کردم . پرهیز و نا پرهیز می کردم . بَس که خودم ترسیده بودم . اون روزها اگه یکی بهم می گفت یه روزی از این خیال ها می زنه به سرت ، می گفتم : نگو ، خودم بدبخت شدم رفته بَس نیست ؟ اما امروز دیگه برام مثه اون روزها نیست . امروز می گم من خراب ، عالم خراب . اون روز که دکتر گفت آره ، دنیا ریخت رو سَرَم . تازه فهمیدم می گن خونه خراب ، خونه خراب یعنی چه ؟ تعارف نداشت دیگه ، خونه خراب شده بودم . همه ش راه می رفتم و عر می زدم . می گم عرها . راس راسی عر می زدم . همه ش می گفتم چرا من ؟ من آخه چی کار کردم ؟ جد و آبادِ خدا و پیغمبر رو کِشیده بودم سینه ی فحش و فضاحت . بخت و اقبال و پیشونی نوشت و هر گند و گُهی که بگین که جای خود داشت . گفتم می زنم خودم رو ناکار می کُنم . کردم . صدو هفتادو پنج تا قرص خواب . قُرص فشار خون . قُرص ضد اسهال . قُرص شاش زیاد کُن . شاش کم کُن . دو تا شیاف م بود انگار اون وسط . اون هارم خوردم . شایدم نبود و من خیال می کُنم بود . مُشت مُشت قُرص خوردم با سه لگن آب . آخرش دیگه سرم رو گرفته بودم زیر شیر . هی آب می خوردم ، هی قرص . می خواستم رگای دست م رو هم بزنم . رگای پام م همین جور . نزدم . چراش رو نمی دونم . فکر کرده بودم شاهرگ م م بزنم . اون م نزدم . خواب م بُرد یا غش کردم ، یادم نیست . شاشیده بودم به خودم . خودم که نفهمیدم . بهم گفتن . گفتن استفراغ م کرده بودم . کرده بودم یا نکرده بودم ، خودم که نفهمیدم. حالا نگاه می کُنم می بینم همه ی عمرم نفهم بودم . معطل چیزهایی که هیچ وقت به دردم نخورد. آبرو ، عزت ، شخصیت و از این کوفت و زهرمارها . هیچ خَری پیدا نشد بهم بگه دختر ، بشاش توی همه ی این ها . آخرش همه رو ریختم دور ، اما یه وقت که همه شون روی دست م باد کرده بودن . نفهم بودم . مثه همین یارو خورهه که دارم می گم . باید بودین و می دیدینش با چه هِن و هِنی داشت خودش رو بدبخت می کرد خاک بر سر . بهش نگفتم آدم ِ اُزگل تا وقت مُردن شم اُزگله . این رو دیگه خیلی وقته فهمیدم . اولی ش نبود که نفهم م . این عنتر سیزدهمی بود . سیزده تا مثه این خوره و هول . سیزده نحسه . می دونستم که نحسه ، اما بالاخره سیزده باید بیاد و رد بشه که نحسی کوفتی ش بپره . برای من یکی نپرید. خِفت م رو گرفت . من که می گم بی خیال . بالاخره باید یه روزی این جوری می شد دیگه . وقتی یه چیزی رو شروع کردی بالاخره تا هر کجا میره باید باهاش بری دیگه . یه وقت می بَری ، یه وقت می بازی . این رو که بفهمی ، باقی ش دیگه زِرت و زُرته . موضوع رفتن بود که من م باهاش اومدم . خَر که نیستم . می فهم م کجا به کجاست . این رو به پرستار عنتر توی بیمارستان گفتم . بعد ده روز که هوش اومدم اولین چیزی که گفتم همین بود . دیدم تو یه اتاق م ، اون م تنها . فهمیدم فهمیدن . نفهمیدم از کجا . یعنی اول ش نفهمیدم . پرستاره رو که دیدم . فهمیدم . گفتم : آره ؟ گفت : آره . گفتم : پس خیلی دیوثین . می ذاشتین راحت می شدم دیگه . خیلی اَن بود یارو . اُفتاد به زِرزِر اُمید و جوونی و آینده و از این حرف ها . گفنم : بور دَرت رو بذار بابا . گفتم: من مگه چه گناهی کرده بودم ؟ به کی بَد کردم که یهو ریده شد به زندگی م ؟ غیر اینه که آدم ِ فلک زده همیشه فلک زده تر از همه ؟ رفتم یه کار خیر بُکُنم . خون دادن که چیز دادن نیست تقاص داشته باشه . حالا می گم کاش از اول خودم رو داده بودم . داده بودم ثواب ش رو می بُردم نه مثه حالا که معصیت ش رو می کِشم . اون سوزن رو کرده بودن به کجای نابدترشون که یهو شد بلای جون من ؟ این ها رو به پرستاره نگفتم . به خودم گفتم . گفتم : تو زِر می زنی حال من خراب می شه . پس زِر نزن . نگفتم بهش که باز زِر زد . من م نه گذاشتم، نه وَرداشتم ، گفتم : مالیدی . عنتر ، تو میدی می اُفتی حال می کُنی ، بی خبر از حال من . اون وقت وامیسی این جا زِر می زنی . همون جا به خودم گفتم تو خراب ، عالم خراب . من که خراب م ، بذار دنیا خراب تر از من باشه . حالام ول م کُنین ، دیوث م دنیا رو خراب تر از اینی که هست نکُنم . مرد – حقیقت ش مُرده ها با زنده ها خیلی توفیر ندارن ، بَلکم یه ریزه بهترم هستن همچین دروغ م نگفتم . این رو من دارم خدمت تون می گم که عمری با مُرده جماعت حش رو نشر داشتم . توی زنده ها بد و خوب – هر دو – هست . آدمِ زنده داریم نازنین . می شه روش قسم خورد . مال و منال که هیچ ، می شه با خیال راحت زن و بچه دست ش سپرد . اما آدمِ زنده ی بَدَم هست . بگو حروم لقمه ی دیوث از اون ها که پستون مادر گاز گرفتن . خدمت تون بگم گرگ بیابون . اما مُرده جماعت خوب و بد ندارن . همه شون بِل کُل خوب اَن . حقیقت ش من که توشون تا حالا بَد ندیدم . این رو من خدمت تون می گم که یه عُمره توی این جماعت م . خیلیه آدم عمری تو یه کارِ پُر ارباب رجوع باشه و این حرف رو بزنه ها . حالا من کار ندارم این جماعت وقت زنده بودن چه پُخی بودن . حقیقت ش آدمِ زنده چون زنده اس معصیت کاره . آدم ِ زنده نَفَس می کِشه ، گناه می کِنه . راه میره ، گناه می کُنه . می شینه ، بلند می شه ، حرف می زنه . اصلاً زنده بودن خودش گناهه . شما نگین من این ها رو می گم معنی ش اینه که می خوام همه ی آدم ها مُرده باشن مثلاً . حرف من این نیست . می خوام بگم گناه و ثواب همین جور همه جا وُل می خورده . آدم زنده م طبعش به چی بیشتره ؟ به گناه و فساد و ریدمان. حقیقت ش اینه که فرق نمی کُنه آدم زنده چه کاره است . هر کاره ای که باشه میل ش به گناه بیشتر می کِشه . حقیقت ش ما تو این کار با همه صنف آدم برخورد داریم . دیگه خیلی چیزها دست مون اومده . این جا استاد دانشگاه میاد . دزدم میاد . اصلاً یه وقتی شاه و گدا با هم میان . من دارم وقتی مُرده ها مُردن رو می گم . این ها وقت مُردن چی اَن ؟ خدمت تون می گم که یه تیکه جواهر . حقیقت ش کُلاً بی آزارن . اصلاً من یه چیزی خدمت تون می گم ، مُرده ها این جا که میان بِل کُل یه چیز دیگه می شن . اگه خوبن که خوب تر می شن . بَدَم که باشن باز خوب می شن . یعنی همین که زبون بسته اَن خوبن . حقیقت ش من سَرسام می گیرم از سرو صدا . یعنی حقیقت ش همین امروز گرفتم . حالت عصب پیدا کردم . همین که سرو صدا یه کم بالا می گیره هفت بند تن م مثه چی شروع می کُنه به لرزیدن . دست خودم م نیست ها . حقیقت ش خودم از این حال خودم به عذاب م . اما چه می شه کرد باید تحمل کرد دیگه . آقای دکتری هست خیلی همچین با سواد و معقول . چند دفعه رفتم خدمت ش . می گه شما ضعف داره اعصاب تون . چند دفعه ای که رفتم همه ش همین رو گفته . معقول می گه خودم بهتر از همه این رو می فهم م . ضعف اعصاب م که خودتون می دونین ، همچین نیست که با قُرص و شربت درمون بشه . خیال ِ راحت می خواد و یه کم چیز خُل بودن . اون م که اصلاً توی حال و احوال ما نیست . حقیقت ش من خودم آرامش می خوام . با این جماعتِ زنده آرامش تو کار نیست . حقیقت ش من فکر و خیالی ام . مگس م توی هوا می پَره ، من میرم توی فکر و خیال . یه وقتی می بینی روزها میاد و میره ، من هنوز توی همون فکرو خیال م . همه ی حرص می خورم بی خود و بی جهت . خُب هر کی یه اخلاقی داره دیگه . آدمیزاد جماعت دو تا شون عین همدیگه نمی شن . اما مُرده ها این جوری نیستن . مردمون خوبی اَن . حقیقت ش هر کاری باهاشون بُکُنی ، طفل معصوم ها اصلاً نمی گن چرا . شایدم بگن ها. اما چون ما نمی فهم ایم ، خودش نعمتیه . حقیقت ش یه عیب هایی هم هست توی مُرده ها . اما دخلی به مُرده بودن شون نداره . اون م باز بر می گرده به زنده بودن شون . تمیز نیستن بعضی وقت ها . نظافت خوب چیزیه ، هم برای زنده ها ، هم برای مُرده جماعت . مُرده جماعت که بالاخره میان این جا و ما می وریم شون . اما زنده ها دیگه اختیارشون دست ما نیست . یعنی تا زنده هستن دست ما نیست . بعضی ها از یه چیکه آب م برای خودشون دریغ دارن . حالا مَرد باشن باز آدم می گه یه چیزی . حقیقت ش مردها یه کم سر به هوان تو نظافت . اما زن ها که میان و بلا نسبت چرک و کثافتن ، آدم حیرون می شه . زن ها تو نظافت همچین وسواسن . اما من این جا زن دیدم که غرقابه ی گُه و کثافت بوده . یکی شون همین که ما بابت ش این جور علاف شدیم . حقیقت ش چرک مُرد بود از گند و کثافت . ما دل مون سوخت . به خودمون گفتیم : آخه چرا این جور ؟ یه کم مایه گذوشتیم تو کار شُستن ش . فیتیله فیتیله چرک گرفتیم از سروتن ش . وظیفه ی ما نبود اَلبت . این کارها مال قسمت زنونه است . اما همون جور که گفتیم دل مون سوخت . خُب زحمت ما بی نتیجه نموند . این خانوم از زیر چرک که اومد بیرون مقبول شد . مقبول بودن که فقط مال زنده ها نیست . حقیقت ش مُرده هام توی مُرده بودن شون مقبول و غیر مقبول دارن . یکی رو هر کاری ش که می کُنی همون گند و کثافتی که هست باقی می مونه . یکی ام می بینی راه میده . یهو می بینی از این رو به اون رو می شه . این خانوم راه داد . خُب حقیقت ش مام مایه گذوشتیم . وقت گذوشتیم . حقیقت ش مُرده ها از همون وقت که میرن مُرده نیستن . وقت می بره تا مُرده ی درست و حسابی بشن این رو من دارم خدمت تون می گم که عمری با این جماعت حشرو نشر کردم . اون وقتی که مُرده ها نه زنده اَن ، نه هنوز مُرده ی مُرده بهترین آدم های دنیان . نه حرفی دارن ، نه حدیثی . نه آدم رو حرصی می کُنن ، نه عذابی دارن واسه ی آدم . اما به جاش حاضرن ، آرامش میدن به آدم . می شه نِشست و نگاه شون کرد . باهاشون حرف زد بی اون که حرف آدم جای دیگه بره . بی اون که جواب بی قدرو قیمت بِدَن به آدم . می شه دست هاشون رو گرفت . تو چشم هاشون نگاه کرد ، بی اون که کاری کُنن آدم سَرسام بگیره . حالت عصب پیدا کُنه یا هر چیز دیگه . حقیقت ش مُرده ها خیلی بهترن از زنده هان . من به همه شون این رو گفتم . به این خانوم ام گفتم . باهاش حرف زدم . فقط باهاش حرف زدم . مُرده ها خوب به حرف های آدم گوش میدن . تمام پنج شنبه بیست و نهم خرداد 1383 + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 0:47 توسط وحید درویشی |
زمزمههای یک اعدامی... نوشته : یغما گلروئی ما رُ ببخشین ! آقای دیکتاتور ! + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 3:20 توسط وحید درویشی |
حکايت «چوپان دروغگو» به روايت «احمد شاملو» کمتر کسي است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درسهاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود. حکايت چوپان جواني که بانگ برميداشت: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان ميدويد و چون به محل ميرسيدند اثري از گرگ نميديدند. پس برميگشتند و ساعتي بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان ميآمدند و باز ردي از گرگ نمييافتند، تا روزي که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الخ . . . «احمد شاملو» که يادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقولهاي، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح ميکرد. ميگفت: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ ميگفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نميگفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که: گلهاي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و درمانده آواره کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشه دشتي برميآورند که در پس پشت تپهاي از آن جوانکي مشغول به چراندن گلهاي از خوش گوشتترين گوسفندان وبرههاي که تا به حال ديدهاند. پس عزم جزم ميکنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. از بزرگ و پير خود رخصت ميطلبند. گرگ پير که غير از آن جوان و گوسفندانش، ديگر مردان وزنان را که آنسوترک مشغول به کار بر روي زمين کشت ديده ميگويد: ميدانم که سختي کشيدهايد و گرسنگي بسيار و طاقتتان کم است، ولي اگر به حرف من گوش کنيد و آنچه که ميگويم را عمل، قول ميدهم به جاي چند گوسفند و بره، تمام رمه را سر فرصت و با فراغت خاطر به نيش بکشيد و سير و پر بخوريد، ولي به شرطي که واقعا آنچه را که ميگويم انجام دهيد. مريدان ميگويند: آن کنيم که تو ميگويي. چه کنيم؟ گرگ پير باران ديده ميگويد: هر کدام پشت سنگ و بوتهاي خود را خوب مستتر و پنهان کنيد. وقتي که من اشارت دادم، هر کدام از گوشهاي بيرون بجهيد و به گله حمله کنيد؛ اما مبادا که به گوسفند و برهاي چنگ و دندان بريد. چشم و گوشتان به من باشد. آن لحظه که اشاره کردم، در دم به همان گوشه و خفيهگاه برگرديد و آرام منتظر اشارت بعد من باشيد. گرگها چنان کردند. هر کدام به گوشهاي و پشت خاربوته و سنگ و درختي پنهان. گرگ پير اشاره کرد و گرگها به گله حمله بردند. چوپان جوان غافلگير و ترسيده بانگ برداشت که: «آي گرگ! گرگ آمد» صداي دويدن مردان و کساني که روي زمين کار ميکردند به گوش گرگ پير که رسيد، ندا داد که ياران عقبنشيني کنند و پنهان شوند. گرگها چنان کردند که پير گفته بود. مردان کشت و زرع با بيل و چوب در دست چون رسيدند، نشاني از گرگي نديدند. پس برفتند و دنباله کار خويش گرفتند. ساعتي از رفتن مردان گذشته بود که باز گرگ پير دستور حمله بدون خونريزي ! را صادر کرد. گرگهاي جوان باز از مخفيگاه بيرون جهيدند و باز فرياد «کمک کنيد! گرگ آمد» از چوپان جوان به آسمان شد. چيزي به رسيدن دوباره مردان چوب به دست نمانده بود که گرگ پير اشارت پنهان شدن را به ياران داد. مردان چون رسيدند باز ردي از گرگ نديدند. باز بازگشتند. ساعتي بعد گرگ پير مجرب دستور حملهاي دوباره داد. اين بار گرچه صداي استمداد و کمکخواهي چوپان جوان با همه رنگي که از التماس و استيصال داشت و آبي مهربان آسمان آفتابي آن روز را خراش ميداد، ولي ديگر از صداي پاي مردان چماقدار خبري نبود. گرگ پير پوزخندي زد و اولين بچه بره دم دست را خود به نيش کشيد و به خاک کشاند. مريدان پير چنان کردند که ميبايست. از آن ايام تا امروز کاتبان آن کتابها بيآنکه به اين «تاکتيک جنگي» گرگها بينديشند، يک قلم در مزمت و سرکوفت آن چوپان جوان نوشتهاند و آن بيچاره بيگناه را براي ما طفل معصومهاي آن روزها «دروغگو» جا زده و معرفي کردهاند. خب اين مربوط به آن روزگار و عصر معصوميت ما ميشود. امروز که بنا به شرايط روز هر کداممان به ناچار براي خودمان گرگي شدهايم ! چه؟ اگر هنوز هم فکر ميکنيد که آن چوپان دروغگو بوده، يا کماکان دچار آن معصوميت قديم هستيد و يا اين حکايت را به اين صورت نخوانده بوديد. حالا ديگر بهانهاي نداريد. اين حکايت را با تکه شعري از سرودههاي «شهيار قنبري» تمام ميکنم. او ميگويد: چه کسي گفت: «خداوند شبان همه است و برادرها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود.» من شبان رمه خود بودم و کسي آن بالا خود شبان من معصوم نبود. غفلت من رمه را از کف داد غفلت او شايد هم از ايندست مرا هم از ايندست تو را رمه را همه را . . . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 0:19 توسط وحید درویشی |
( داستان كوتاه ) نوشته ي : صادق هدايت همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكارستم ساية يكديگر را با تير ميزدند. يكروز داش آكل روي سكوي قهوه خانة دو ميلي چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قديميش بود. قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده بود. پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهوه چي و گفت: «به به بچه، يه يه چاي بيار بينيم.» داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده گرفت. استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك ميكرد. از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد. كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كري! به به تو هستم؟!» شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بين دندانهايش گفت: «ار ـ واي شك كمشان، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند، و په په پنجه نرم ميك كنند!» داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه ميگردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت: «بيغيرتها رجز ميخوانند، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست.» همه زدند خنده، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش ميگيرد، ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشاني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را نچشيده باشد، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة سر دزك ميايستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت. خود كاكا هم ميدانست كه مرد ميدان و حريف دانش آكل نيست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد. داش آكل مثل اجا معلق سر رسيد و يكمشت مثل بارش كرده، باو گفته بود: «كاكا، مردت خانه نيست. معلوم ميشه كه يك بست وافور بيشتر كشيدي، خوب شنگلت كرده. ميداني چييه، اين بي غيرت بازيها، اين دون بازيها را كنار بگذار، خودت را زده اي به لاتي، خجالت هم نميكشي؟ اينهم يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي، هر شبة خدا جلو را مردم را ميگيري؟ به پورياي ولي قسم اگر دو مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم، با بركة همين قمه دو نيمت مي كنم.» آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي گشت تا تلافي بكند. از طرف ديگر داش آكل را همة اهل شيراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محلة سردزك را قرق ميكرد، كاري به كار زنها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي با زني شوخي ميكرد يا به كسي زور مي گفت، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد. اغلب ديده ميشد كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد، بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را بخانه شان ميرسانيد. ولي بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگر را ببيند، آن هم كاكا رستم كه روزي سه مثقال ترياك ميكشيد و هزار جور بامبول ميزد. كاكا رستم از اين تحقيري كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبيلش را ميجويد و اگر كاردش ميزدند خونش در نميآمد. بعد از چند دقيقه كه شليك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چي كه با رنگ تاسيده پيرهن يخه حسني، شبكلاه و شلوار دبيت دستش را روي دلش گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب ميخورد و بيشتر سايرين به خندة او ميخنديدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت براي سر شاگرد قهوه چي پرت كرد. ولي قندان به سمار خورد و سماور از بالاي سكو به با قوري بزمين غلطيد و چندين فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهرة برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت. قهوه چي با حال پريشان سمار را وارسي كرد گفت: «رستم بود و يكدست اسلحه، ما بوديم و همين سماور لكنته.» اين جمله را با لحن غم انگيزي ادا كرد، ولي چون در آن كنايه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چي از زور پيسي بشاگردش حمله كرد، ولي داش آكل با لبخند دست كرد، يك كيسه پول از جيبش در آورد، آن ميان انداخت. قهوه چي كيسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد. درين بين مردي با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خان شد، نگاهي به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت: «حاجي صمد مرحوم شد.» داش آكل سرش را بلند كرد و گفت: «خدا بيامرزدش!» «مگر شما نميدانيد وصيت كرده.» «منكه مرده خور نيستم. برو مرده خورها را خبر كن.» «آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده...» مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهي بسر تا پاي او كرد، دست كشيد روي پيشانيش، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خاتم خودش را در آورد، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت: «خدا حاجي را بيامرزد، حالا كه گذشت، ولي خوب كاري نكرد، ما را توي دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب ميآيم.» كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت. هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد، ختم را ورچيده بودند، فقط چند نفر قاري و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسيهاي آن رو به بيروني باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك نشست و گفت: «خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد.» خانم با صداي گرفته گفت: «همان شبي كه حال حاجي بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد، لابد شماحاجي را از پيش ميشناختيد؟» «ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم.» «حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است.» «خانم، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام، بهمين تيغة آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم.» بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة سياه ديد. يكدقيقه نكشيدكه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اين دختر خوشگل بود؟ شايد، ولي در هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائين انداخت و سرخ شد. اين دختر مرجان، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را ببيند. داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي شد، با يكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و يكنفر منشي همة چيزها را با دقت ثبت و سياهه بر داشت. آنچه زيادي بود در انباري گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختني بود فروخت، قباله هاي املاك را داد برايش خواندند، طلب هايش را وصول كرد و بدهكاريهايش را پرداخت. همة اينكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزديك چهار سوي سيد حاج غريب بطرف خانه اش ميرفت. در راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت: «تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و شيخي را ديد، بنظرم قولش از يادش رفته!» داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت: «بي خيالش باش!» داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد، ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند، اهميتي بحرف او نداد، راه خودش را پيش گرفت و رفت. در ميان راه همة هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد. پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد. ولي داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت، زندگيش را بمردانگي و آزادي و بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد. هيچ دلبستگي ديگري در زندگيش نداشت و همة دارائي خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا در مجالس بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد. همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد، ولي چيزيكه شگفت آور بنظر ميآمد اينكه تاكنون موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود. اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد، در زندگيش تغيير كلي رخ داد، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود، از طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود. ولي اين مسئوليت بيش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود ـ كسي كه توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند. زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد، خانه شخصي آنها را كرايه داد، براي بچه هايش معلم سرخانه آورد، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود. ازين به بعد داش آكل شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. ديگر با دوستانش جوششي نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد: «داش آكل را ميگوئي؟ دهنش ميچاد، سگ كي باشد؟ يارو خوب دك شد، در خانه حاجي موس موس ميكند، گويا چيزي ميماسد، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود. كاكا رستم به عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت: «سر پيري معركه گيري! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده! گزليكش را غلا كرد! خاك تو چشم مردم پاشيد. كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد. خدا بخت بدهد.» ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند. هر جا كه وارد ميشد در گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند. داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر و ذكري جز او نداشت. شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود. جلو قفس مي نشست و با طوطي درد دل ميكرد. اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو ميداد. ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد، همان طوريكه بار آمده بود. بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد. نمك بحرامي خواهد بود. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد، جاي جوش خوردة زخمهاي قمه، گوشة چشم پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت: «شايد مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند... نه، از مردانگي دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بكنم؟ اين عشق مرا ميكشد... مرجان.... تو مرا كشتي.... به كه بگويم؟ مرجان.... عشق تو مرا كشت...! » اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد. آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود خوابش ميبرد. ولي نصب شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم، باغهاي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش بخواب ميرفت، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون به هم چشمك ميزدند. آن وقتيكه مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقيقي، داش آكل طبيعي با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بايستي از تو قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد، تپش آهسته قلب، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از روي گونه هايش بوسه ميزد. ولي هنگاميكه از خواب مي پريد، بخودش دشنام ميداد، به زندگي نفرين ميفرستاد و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد. هفت سال بهمين منوال گذشت، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو گذار نكرد. اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در آمده بودند. ولي، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد : براي مرجان شوهر پيدا شد، آنهم شوهري كه هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد، بلكه برعكس با نهايت خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد. زن و بچة حاجي را دوباره بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانهاي مردانه معين كرد، همة كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند. ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشي قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبيت مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند. داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت، ايستاد و گفت: «آقاي امام، حاجي خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است. (اشاره كرد به سه نفري كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام. حالا ديگر ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان!» تا اينجا كه رسيد بغض گلويش را گرفت، سپس بدون اينكه چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود، سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت. در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده، ولي دل او شكسته و مجروح بود. گامهاي بلند و لاابالي بر ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل لانة زنبور داشت و روي آن حوض خزه سبز بسته بود. بوي ترشيده، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد، خندة ساختگي كرد. داش آكل بحالت پكر گفت: «جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم.» ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد. داش آكل بتري را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد، اشك در چشمهايش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة زردنبوي كثيفي بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لبش آويزان بود، بداش آكل نگاه مي كرد، داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت. ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زباني گفت: «مزة لوطي خاك است!» بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت: «اين چيه كه پوشيدي؟ اين ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستي من خوب ميخرم.» داش آكل لبخند افسرده اي زد، از جيبش پولي در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود، صورت مرجان، گونه هاي سرخ، چشم هاي سياه و مژه هاي بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگي گذشتة خود را بياد آورد، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند. گردشهائي كه با دوستانش سر قبر سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد، گاهي لبخند ميزد، زماني اخم ميكرد، ولي چيزيكه برايش مسلم بود اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود، ميخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند! سرتاسر زندگي برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد: «به شب نشيني زندانيان برم حسرت، كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است» آهنگ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند: «دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري، اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خواند، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت، يا فكرش جاي ديگر بود خاموش شد. هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد. اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد. بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در خانه اي نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته ميكشيد، بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودند، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي ميرفت، سرش درد ميكرد، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت: «لو لو لوطي را شه شب تار ميشناسه.» داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمين انداخت و گفت: «ارواي باباي بيغيرتت، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي!» كاكا رستم خندة تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت: «خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست!... اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه...» داش آكل حرفش را بريد: «خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم.» دست برد قمة خود را بيرون كشيد. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت: «حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد!» كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولي داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد. از صداي آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت. داش آكل با لبخند گفت: «برو، برو بردار، اما بشرط اينكه اين دفعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك بكنم!» كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند. تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند، عرق از سرو رويشان ميريخت، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد. در ميان كشمكش سر داش آكل بسختي روي سنگفرش خورد، نزديك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همينوفت چشمش به قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همة زور و توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهاي هر دوشان از كار افتاد. تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را به دشواري از زمين بلند كردند، چكه هاي خون از پهلويش بزمين ميريخت. دستش را روي زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد، دوباره به زمين خورد بعد او را برداشته روي دست بخانه اش بردند. فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد، ولي خان پسر بزرگش به احوالپرسي او رفت. سربالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش بيرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواري نفس مي كشيد. داش آكل مثل اينكه در حال اغما او را شناخت، با صداي نيم گرفته لرزان گفت: «در دنيا... همين طوطي.... داشتم... جان شما... جان طوطي... او را بسپريد... به...» دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و يكساعت بعد مرد. همة اهل شيراز برايش گريه كردند. ولي خان قفس طوطي را برداشت و به خانه برد. عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناگاه طوطي با لحن داشي ـ با لحن خراشيده اي گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا كشتي.... به كه بگويم... مرجان.... عشق تو... مرا كشت.» اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد. + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 23:21 توسط وحید درویشی |
جاودانگي برگردان: حشمت كامراني (2) + نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 23:51 توسط وحید درویشی |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 2:9 توسط وحید درویشی |
پارک دانشجو دست بلند کرد و ظريف و دخترانه گفت : پارک دانشجو . نگه داشتم . مانتو کرم روشن پوشيده بود با روسري ژرژت قهوه اي . موهاي مش کرده زيتوني اش به اندازه يک کف دست از روسري بيرون بود وبه سمت بالا خميده بود . کلاسوري در دست داشت و عينک تيره اي که حالا وقت غروب ديگر به کارش نمي آمد .وقتي سوار شد يک دکمه ديگر مانتويش را هم از پايين باز کرد که راحتتر بنشيند و احتمالا استرچ سرخابي اش را هم بيشتر به رخ بکشد و گفت :لطف کردين.گفتم : خواهش مي کنم . البته من پارک دانشجو نمي رم ولي تا ....حرفم را بريد و گفت : چه بهتر ! منم پارک دانشجو نمي رم .مبهوت و وارفته گفتم : اِ ... ولي ... شما ... گفتين ... پس کجا مي رين؟گفت : حالا چرا اينقدر هول شدين . من که چيزي نگفتم .راست مي گفت. ماجرا بيشتر به عقب افتادگي من از اوضاع و احوال زمانه برمي گشت. براي اينکه تا حدودي قضيه را جمع کرده باشم گفتم :از اين تغيير تصميمتون يه کمي تعجب کردم .با خونسردي گفت : از اولشم تصميم نداشتم برم پارک دانشجو .حالا ديگر کاملا حق داشتم گيج شوم . مانده بودم چه جوابي بدهم که مثل حرف قبلي خيلي پرت و پلا نباشد .وقتي از مطهري به سمت پايين وارد شريعتي شدم ، چند خانم ديگر دست تکان دادند و هر کدام چيزي گفتند . يکي گفت پيچ شميران ، ديگري گفت سينما ريولي سومي گفت تا پمپ بنزين و ... گفتم : فکر کنم اينها هم هيچکدام جاهايي که مي گن ، تصميم ندارن برن .لبخندي زد و گفت : براي من فرق نمي کنه . هر جا شما بگين مي ريم .دوباره دستپاچه شدم و بي تأمل گفتم : من پيشنهاد خاصي ندارم و چشمم به کلاسورش افتاد و براي اينکه حرفي زده باشم ، گفتم : مگه شما دانشجو نيستين ؟مي توانست با همين يک جمله کلي مرا دست بيندازد و بخندد . براي اينکه پارک دانشجو رفتن يا نرفتن چه ربطي به دانشجو بودن مي توانست داشته باشد .ولي نخنديد . بلکه کاملا جدي گفت : چرا ، دانشجوام ! دانشگاه آزاد ! براي همين مجبورم به هر شکلي که شده پول شهريه مو در بيارم هر دو ، تلخ به هم نگاه کرديم و من در سکوت به رانندگي ادامه دادم .از پمپ بنزين سر بهار شيراز هم گذشتيم و در شريعتي که حالا به سمت پايين يک طرفه مي شد ، ادامه داديم .هنوز پنجاه متر در خيابان يک طرفه پيش نرفته بوديم که ديدم بنزي با نور بالا و فلاشر روشن ، از منتها اليه سمت چپ ، بالا مي آيد .عصبي و بي اراده به سمت چپ پيچيدم و درست شاخ به شاخ ، او را وادار به توقف کردم . هيچوقت از اين عادتها نداشتم که بخواهم شخصاً با خلاف کسي مقابله کنم . چه بسا خودم هم گاهي از اين خلافها مرتکب مي شدم ولي شرايط عصبي آن لحظه ، قدرت فکر کردن را از من سلب کرده بود . ماشين بنز درست سپر به سپر من ايستاد و راننده کلافه و عصبي از ماشين پياده شد . مسافر دانشجوي من وحشتزده و طلبکار گفت : گاوت زاييد . اين چه کاري بود کردي ؟! مگه عقلتو از دست دادي ؟در حاليکه از ماشين پياده مي شدم ، گفتم : آنقدر طبيعي دعوا مي کني که يک لحظه فکر کردم زنمي .و ادامه دادم : تو بشين . حرف نزن . راننده ماشين که عصبي و دست به کمر ايستاده بود ، با نزديک شدن من ، تقريباً فرياد زد : آقا چه کاره هستن ؟به داخل ماشين نگاه کردم و ديدم که تنهاست ، بدون راننده . گفتم : آقا خودشون رانندگي مي کنن ؟راه آرام آرام داشت بند مي آمد و ماشينها ، به کندي ، بوق زنان و عصبي از کنارمان رد مي شدند . چند نفري هم که معمولاض در خيابانها منتظر دعوا هستند ، به سمت ما آمدند . طرف که دوست نداشت در اين شرايط خيلي معطل شود ، آمرانه گفت : من عجله دارم ! الان بايد مجلس باشم . با نگاهي به خيابان و سمت و سوي مشينش گفتم : پس خوب شد جلوتونو گرفتم . راه مجلس درست خلاف اين جهته . اشتباه اومدين . دو سه نفري بلند خنديدند و او فهميد که اشتباه بدي کرده است ، به اطراف نگاه کرد و دنبال مفر تازه اي گشت . چشمش به مسافر دانشجوي من افتاد که در زير نگاه او سعي مي کرد موهاي اضافه اش را به زير روسري بکشاند . احساس مي شد طرف سوژه مناسبي پيدا کرده براي منحرف کردن بحث . طلبکارانه پرسيد : خانم چه کاره اند ؟ با خونسردي گفتم : ايشون هم راه دانشگاه رو اشتباهي گرفته . مثل شما که راه مجلسو ... پليس رسيد و هنوز از موتور پياده نشده پرسيد : چه خبره راهو بند آوردين ؟ در حاليکه به سمت ماشينم مي رفتم به پليس گفتم : من کاري ندارم . منتظر شما بودم اين شما و اين هم آقاي ورود ممنوع .سوار شدم به زحمت قدري دنده عقب گرفتم و خودم را از معرکه بيرون کشيدم . در آينه مصافحه راننده و پليس را ديدم و راهي که خلوت مي شد . وقتي از شلوغي در آمديم مسافر دانشجو نفس عميقي کشيد و گفت : تر زدن به اين مملکت رفت . گفتم : کي ؟ گفت : همينها که يه نمونه شو ديدي ! گفتم : همشون يه جور نيستن . گفت : اغلبشون همينجورن . گفتم : مي دوني اينها چه جوري درس خوندن ؟ گفت : نه و لبهايش را جوري کج و کوله کرد که يعني فرقي نمي کند يا علاقه اي به دانستنش ندارم .گفتم : وحشتناک بوده . توجه اش جلب شد : چي ؟ گفتم : توجه و مراقبتشون .علاقمند پرسيد : به چي ؟ گفتم : به کسب حلال ۀ گفت : يعني چه ؟ گفتم : اينجور که شنيدم پدرهاشون اغلب مقيد بودن که اين بچه ها تو ايام تحصيل نون حلال بخورن . مي گفتن : نون حروم ، برکت علم رو از بين مي بره . شنيده ام حتي بعضي هاشون مقيد بودند که خودشون از عرق جبين نون تحصيلشون رو در بيارن . از لذت و ثروت و رفاه مي گذشته اند تا درست درس بخونن . مشکوک نگاهم کرد و پرسيد : خب حالا که چي ؟گفتم : هيچي . اينها که با اين مراقبت درس خونده ان ، اينجوري از آب درآمدن ، واي به حال شماها که دارين پول تحصيلتونو از اين راهها در مي آرين . واي به حال مملکتي که فردا تحصيلکرده هاش ... پرخاشگرانه و طلبکارانه حرفم را بريد و گفت : مگه چيه ؟ دزدي که نمي کنيم . زحمت مي کشيم ، به قول خودت از عرق جبينمون پول در مي آريم .خنديدم . آنقدر که او هم از خنده من به خنده افتاد . گفتم : رشته ات چيه ؟ گفت : پزشکي . گفتم : آناتومي نخوندين ؟ گفت : چرا . همه واحداشو گذرونديم . گفتم : مثل اينکه ... آناتومي نخوندين . عصباني دست برد طرف دستگيره در و گفت : اگه کار ديگه اي به جز تحقير بلد نيستين پياده شم ؟ خونسرد و کشيده گفتم : بلدم . از پشت کوه که نيامدم ... ولي يه سوال ديگه ام دارم : همه دانشجوها از همين طريق جبين و اينها ارتزاق مي کنن يا اينکه جور ديگه اي هم ميشه درس خوند ؟ گفت : شهريه گرونه . يا بايد روي پول خوابيده باشي ، يا چاره ديگه اي نيست . گفتم : هست . اينهمه دانشجو ... نمي دانم چرا عصبي شد و فرياد زد : تو فکر ميکني من از اين آدمهاي کنار خيابوني ام ؟ به شوخي گفتم : نه خب شما وسط تر ايستاده بودي ! دهانش را گشادتر و شل و ول تر کرد و گفت : قربون عمه جانت بري با اين شوخي هاي بي مزه ات . گفتم : اتفاقاً داشتم مي رفتم همانجا که تو دست بلند کردي . بي اراده و ناخودآگاه رسيده بوديم به پارک دانشجو . گفتم : اينم پارک دانشجو . بفرماييد . گفت : مثل اينکه راستي راستي از پشت کوه اومدي .و گفتم : نه ، ولي تصميم دارم برم همون طرفها . از دست شماها . با عصبانيت پياده شد ، در را محکم به هم کوبيد و گفت : لجن ! وقتم را تلف کردي . دندانهايم را به هم فشردم و سعي کردم جواب ندهم . و از سر چهارراه مقابل پارک دانشجو پيچيدم به سمت بالا . زني ميانه سال دست بلند کرد که : پارک ملت . نگه نداشتم . + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 23:27 توسط وحید درویشی |
نمایش : پدر در خرداد خواب می دید نوشته محمد میرعلی اکبری و به کارگردانی وحید درویشی این روز ها در حال تمرین می باشد و من تکه ای از نمایشنامه را اینجا می گذارم برای خواندن ... خواب اول ١ پدر : چي شد؟ دختر : بردنش. پدر : مگه تو كجا بودي؟! دختر : همينجا. پدر : تو رو ديدن؟ دختر : نه. پدر : عجيبه! دختر : ها؟! پدر : عجيبه! دختر : چي ش عجيبه؟ پدر : اينكه ترو نديدن. دختر : اونا مادر رو مي خواستن. پدر : يعني تو رو يه نگاه هم نكردن؟ دختر : گفتم كه نه. پدر : ولي اين غير ممكنه. دختر : فقط مادر رو مي خواستن. پدر : با تو هيچ كاري نكردن. دختر : منو نديدن. پدر : بهت دست زدن؟ دختر: (سكوت) پدر : دامن ت پاره است. دختر : گرفت به ميخ كمد. پدر : مگه تو كمد بودي. دختر : قايم شده بودم. پدر : پس براي همين نديده بودن ت! دختر : قايم شده بودم. پدر : هر چي صدات كردم جواب ندادي. دختر : لهجه ت يه لحظه عربي شده بود. ترسيدم بيام بيرون. پدر : فكر كردم تو رو هم بردن. دختر : يه روز تموم.. پدر : يه روز تموم.. دختر : اون تو بودم.. پدر : تو كمد! دختر : (سكوت) پدر : براي همين نديدن ت. دختر : (سكوت) پدر : تو- كثا- بي شرف- دختر : (سكوت) پدر : گذاشتي مادرت رو ببرن؟ دختر : اگه مي ديدنم.. پدر : گذاشتي زن من ئو ببرن؟ دختر : دوست داشتي كدوم مون رو مي بردن من يا مادر رو؟ پدر : ها؟ دختر : من رو مي بردن يا مادر؟ كدوم رو؟ تو كدوم رو ترجيح مي دادي؟ پدر : مي رم اذان بدم. ٢ دختر : يادت مي ياد مدرسه راهنمايي بودم. چادرم از روم افتاد. آب خيس ش كرد.ديگه نذاشتم سرم. گفتم فردا خشك مي شه. وقتي اومدم خونه تو زل زدي بهم. بعد كه ديدي چادر سرم نيست كتكم زدي. انقدر زدي كه تمام بدنم كبود شده بود.از فرداي اون روز من ديگه چادر سرم نذاشتم. و تو منو مي زدي.سالها طول كشيد تا فراموش كردي. همه چيز رو. مادر رو، جنگ رو، حجاب منو. يه چيزي رو بم بگو.ازم بدت مي ياد؟دوست داشتي به جاي مامان منو مي بردن؟ ۳ پدر : بيرون. دخترك : مي تونم نگاه كنم؟ پدر : آره. خوب نگاه كن.چي مي بيني؟ دخترك : قدم نمي رسه.. پدر : برو رو چهارپايه.. دخترك : آها. پدر : چي مي بيني؟ دخترك : جنگل...درخت... پدر : من كاشتم شون.. دخترك : مثل من؟ پدر : مگه شبيه تو هستن؟ دخترك : آره.شبيه منن.همه شون. پدر : مي بيني؟ پدرت انسان ئو مثل گياه كرد. دخترك : چطوري؟ پدر : طول كشيد تا به اين وضعيت رسيد. اول توي گلدون خونه كاشتم ت. نگه داري ازت خيلي سخت بود. آب، نور، اكسيژن،... چه زحمتي! دخترك : يه بركه... پدر : غروب زيبا ... دخترك : لك لك ها ... پدر : رنگ نارنجي... دخترك : يه درنا... پدر : پشت ش دشت هويج... دخترك : بهشت ئه؟ پدر : خود بهشت ... دخترك : بعد از مرگ به اونجا مي ريم.. پدر : بعد از مرگ تمومه. تا وقتي زنده ايم اين منظره هست... دخترك : خوشگل ئه.. پدر : اين زيبايي فوق العاده ست... دختر : چرا راست ش رو نمي گي؟ دخترك : ها! پدر : چه چيزي رو بهش بگم؟ دختر : حقيقت رو؟ دخترك : در مورد اين منظره؟ دختر : در مورد كاشتن. تو اونو كاشتي تا راه ديگه اي براي توليد مثل پيدا كني. تو مي خواستي شهوت از بين بره. تو مي خواستي شهوت منقرض بشه. پدر : اين نقاشي ... دخترك : نقاشي؟ پدر : نقاشي ئه. خواهرت كشيده. چسبونده بودم به شيشه پنجره. دوست داشتم فكر كني بيرون اين شكلي ئه. ولي حالا مي كنم ش. دختر : چرا در مورد انقراض شهوت باهاش صحبت نمي كني؟... اون بزرگ شده... همه چيز رو مي فهمه. پدر : وضو مي گيرم. ۴ پدر : اون سطل رو بيار. دختر : باز شروع شد. دخترك : چرا استفراغ مي كنه؟ دختر : نمي توني درك كني. پدر : نمي تـ ... دختر : ياد گرفته. قبل نا بلد نبود.اولين باري كه عرق خورد ياد گرفت.يك شب خواب ديد قبل ازانقلاب عرق مي خورده. از فرداش شروع شد.دست بردار نيست.معده اش عادت نداشته. فراموش كرده.همه چي رو. منو ، مادرم ئو، مادر توئو. حتي يادش رفته كه قرآن ، قانون، همه، مي گن نبايد عرق خورد. دخترك : چرا استفراغ مي كنه؟ دختر : چرا دست از سرمون بر نمي داري؟ ما دو تا دختر بزرگ شديم. مي تونيم سر پا وايسيم. برو هند پهلوي پسرعموت. اونجا بدردت مي خوره. دخترك : چرا استفراغ مي كنه؟ دختر : پولمون نمي رسه. عرق گرون شده. مگه چقدر حقوق ميگيره.مغازه هم كه مــــگس مي پرونيم.ترشي هامون مي ترشن. مردم ديگه پول ندارن . كار و كاسبي كساده . هم من ترشيدم، هم ترشي ها. پدر : خواب م مي ياد. دخترك : برات بالش بيارم؟ دختر : همينجا مي خوابي؟ توي استفراغ ها؟ اونوقت چي خواب مي بيني؟ پدر : خواب م مي ياد. دختر : نخواب. دخترك : برات بالش بيارم؟ پدر : آره... پتو هم . دختر : لازم نكرده بخوابي. بهت قهوه مي دم.فردا صبح امتحان داري.بايد درس بخوني. تجديد مي شي. پدر : تو نمي خواي من بخوابم. دختر : فردا صبح امتحان داري. دخترك : آره فردا صبح امتحان داري. پدر : تو ديگه نمي خواي من خواب ببينم. دختر : به خاطر خودت مي گم. حداقل درس بخون يه چسي بشي.تا آخر عمرت كه نمي توني پهلوي همچين باباي باشي. پدر : مي خوام بخوابم.مثل خرس.بيدار شم بهار شه. دخترك : آره فردا صبح امتحان دارم. پدر : نمي ذاره بخوابم. بهم قهوه مي ده. دختر : پول كه نداريم.تو هم هي عرق بخر. تو خيابون نمي گيرنت؟ كاش بگيرنت يه شلاق حسابي بزن نت.آخه پول فروش ترشي رو مي دن عرق. پدر : مي خوام بخواب م.يه خواب دراز.مثه اصحاب كهف. سيصد سال،چهارصد سال.بعد بيدار شم از تو غار بيام بيرون ببينم. اونوقت همه چيز درست شده باشه. دخترك : مي خواي برات بالش بيارم. پدر : يه پتو. دختر : براش بيار. پدر : پدرم ساواكي بود. هي اسلحه مي بست مي رفت بيرون.ميگفتم بابا كسي رو مي كشي؟ مي گفت نه، كسي رو مي ترسونم. گفتم بچه ها رو مي ترسوني گفت آره من لولو خورخوره هستم. نفهميدم چي شد.در رفت. اصن گم شد. نديدم ش. يه بار رفت م مجيديه عرق بخرم، ارمنيه نبود. آدرس دادن دم پارك يه پيرمردئه مي ده. رفت م سراغ ش. ديدم بابامه.بابام عرق فروش شده بود.منو نشناخت. من م برو خودم نياوردم. ديگه هم نديدم ش. عرق ام ازش نگرفت م. من هيچ وقت خواب بابام رو نمي بينم.وقتي عراقي ها ريختن تو سوسنگرد، تمام زن ها و دخترها رو جمع كردن تو يه سوله. دستور دادن كه هركي بايد چهار تا سرباز عراقي رو ارضا كنه. من اون صحنه رو نديدم چون رومو كرده بودم سمت ديوار.طاقت ش رو نداشتم. جراعت شم نداشتم. وقتي آشور بانيپال هم حمله كرد. همين حركت زننده رو انجام دادم. روم رو كردم به ديوار. تا هيچ جنايت، دزدي و تجاوزي رو نبينم. وقتي بدنيا اومدي به مادرت گفت م بايد دفن ش كنيم. چون طاقت نداشت م. طاقت اينو كه يه نامحرم دامن ت رو آلوده كنه. دوست ندارم هيچكي ببينتت. وقتي تو سوسنگرد پاس ميدادم.ارتش خارج شده بود.تنها سرباز ايراني توي برجك من بودم. تمام دبيرستان هاي دخترونه سوسنگرد خالي شد. وقتي اونها به دخترهاي نابالغ ما تجاوز مي كردن. من از يه فشار هفت هزار ساله رو كردم به كوه تا هوار نكشم. ياد حمله آشور افتادم. اون موقع هم تو برجك بودم. اون ها درست از جايي حمله كردند كه عراقي ها هجوم آورده بودند. بانيپال درست مثل صدام ايستاده بود. صدامبانيپال. وقتي آشوري ها خونه هامون رو به آتيش كشيدن پدر عرق مي فروخت و منو به ياد نمي آورد. من هيچ وقت خواب پدرم رو نديدم. هرگز خوابشو نديدم. دختر : خواب مادر رو چي؟ خواب نديدي برگشته خونه. پدر : اگه اين خواب رو ديده باشم نبايد زنده باشم. + نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 22:14 توسط وحید درویشی |
وحید درویشی / Darvishi - Vahid بدون دکور ، بدون گریم ، بدون نور . " شهادت خوانی اشک و خون " از مجموعه بازبینی های تئاتر عاشورایی کاری با کیفیت متن،بازی و ایجاز در تصویر و باز هم با حد اقل امکانات . کارگردانی مشترک وحیدرویشی و اکبر قهرمانی . به نقل از فتوبلاگ عکاسی/رضا موسوی http://mousavi.akkasee.com/13720 + نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 19:31 توسط وحید درویشی |
|